حاج ملا هادي السبزواري

356

شرح مثنوى

مجرّدات متعلَّقه واقع نمىشود ، چه جاى مجردات مرسله ، و چه جاى معنى المعانى و الصور و سِرّ اسرار و راز هر راز و يكتاى بىانباز ( ( 2320 ) ) آدمى داند كه خانه حادث است * عنكبوتى نه كه در وى عابث است ن 309 10 - ك 114 28 آدمى داند : چه لطيفهء مجرده دارد ، كه محيط است به عالم صورت . وَقَد قُلتُ فى سالِفِ الزَّمانِ : اختران پرتو مشكاة دل انور ما دل ما مظهر كل كل همگى مظهر ما نه همين اهل زمين را همه باب اللهيم نه فلك در دورانند به دور سرما و ايضاً : بازى بازوى نصريم نه چون نسر به چرخ دو جهان بيضه و فرخى است به زير پر ما ( ( 2323 ) ) ور بداند كرم از ماهيتش * عقل باشد كرم باشد صورتش ن 309 13 - ك 114 30 از ماهيتش : يعنى آن كرم به ذاتش و معنيش عقل باشد . ( ( 2324 ) ) عقل خود را مىنمايد رنگها * چون پرى دورست از آن فرسنگها ن 309 14 - ك 114 30 مىنمايد رنگها : يعنى عقل آدمى در مقام نازل مثالى و خيالى ، متشكل مىشود به اشكال مختلفه كه اظلال ويند . كما قيل : لَقَد صارَ قَلبِى قابِلًا كُلَّ صُورَةٍ فَمَرعى لِغَزلانٍ وَدَيراً لِرُهبانٍ چنان كه جنّ متشكَّل مىشود به اشكال مختلفه . ولى عقل به اعتبار مقام ذات و باطن ذاتش دور است . . . ، كه لطيفهء خفويه و لطيفهء اخفويه است ، بلكه مقام ملكه علم به حقايق او كه حكيم او را عقل بسيط خلَّاق عقول تفصيليه به اذن احسن الخالقين ، نامَد ، اجلّ است از تشكل به اشكال مختلفه ، چه جاى لطايف بالاتر از آن حضرت ختمى ( ص ) فرمود : لى مَعَ الله وَقتٌ لا يَسَعُنى فيه مَلَكٌ مُقَرَّبٌ نَبِىٌّ مُرسَلٌ ( 1 ) . ( ( 2335 ) ) گفت نه مستوره صالح خواستم * قحبه گشتند وز غم تن كاستم ن 310 4 - ك 115 1 گفت نه مستوره : نُه زن از خصايص حضرت پيغمبر است . و حد نصاب منكوحهء دائمه براى امت چهار است . پس مراد به طور تعاقب است ، نه جمع . يا به نحو اعمّ از عقد و ملك يمين ، يا به نحو تمتّع به مذهب شيعه . ( ( 2336 ) ) خواستم اين قحبه را با معرفت * تا ببينم چون شود اين عاقبت ن 310 5 - ك 115 1 با معرفت : يعنى با عمد و علم به حالش .

--> ( 1 ) لؤلؤ مرصوع 66 . .